تبليغاتX
زاغچه‌‌ی زیر بارون مونده

زاغچه‌‌ی زیر بارون مونده

!به سراغ من اگر مي آيي،نرم و آهسته بيا...تف هم ننداز

قیافه من،یک ثانیه قبل از سال تحویل: :|

سال تحویل: :D

یک ثانیه بعد از سال تحویل: :|


***


خزعبلات به کنار،

عید همگی مبارک،رفقا!

Love Y'all!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند 1390ساعت 22:18 توسط Magpie| |

 

نازی گیاهخوار:

"من حیوانات رو دوست ندارم،از سبزیجات متنفرم!"

 

***

دیگه اساسا حوصله مینی مال مالی نداشتم.می دونم ته ننربازیه، ولی فكر كردم كه تف به روم اگه بلاگم آرشیو بهمن ماه نداشته باشه!

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 1:43 توسط Magpie| |


زندگي در پيش رو ...

Eighteen and Life to Go!

نوشته شده در سه شنبه ششم دی 1390ساعت 19:29 توسط Magpie| |


زندگی كوتاه تر از اونه كه بخواهیم USB ها رو Safely Remove كنیم!

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر 1390ساعت 10:17 توسط Magpie| |


صرفه جویی در انرژی به درك،

حل مشكلات مالی به درك،

آلودگی كمتر محیط زیست به درك،

عدم تولید گرمای اضافی به درك،

كیفت بهتر به درك،

نور قوی تر به درك،


مهم اینه كه وختی شب پره ها بهشون می خورن،بریون نمی شن!


***

در راستای حمایت از لامپ كم مصرف

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1390ساعت 0:0 توسط Magpie| |

كمونیسم به نظرم باید در رده علمی-تخیلی(!) مكتب های سیاسی قرار بگیرد.

تصور آزادی و برابری و برادری همه مردم و بی طمع رفتار كردنشان واقعا قشنگ است.

فقط در حد تصور.    

بدون اقدام در موردش،بدون انقلاب های ناموفق و كشتار و كودتاهای استالین وار و گند زدن به كشور و شست و شوی مغزی و دیكتاتوری جایگزین و سخنرانی های شونصد ساعته ی فیدل كاسترو به عنوان پاداش.

بعله عمو!

جان لنون و چه گوارا.یكی با آوازش انقلاب می كند،آن یكی با مسلسلش!


گذشته از این حرفها، همیشه كمونیست های واقعی رو تحسین می كردم.نه به خاطر عقاید كم و بیش غیر ممكنشان،به این خاطر كه یك نفر باید ایمانش به نسل بشر خیلی قوی باشد كه فكر كند آدمها قرار است آدم شوند.


پ.ن:جان لنون،عزیز دلم،Imagine كردن آسان است.از نظر Action شرمنده!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان 1390ساعت 0:0 توسط Magpie| |

شرمنده رفیق،

پشتم چاقوت رو اذیت كرد؟

نوشته شده در جمعه ششم آبان 1390ساعت 17:1 توسط Magpie| |


چند دقیقه ای هست كه قلبم به طرز عجیبی تیر می كشد. نخیر احمق،منظورم این نیست كه عاشق و سینه چاك و پاكباز و از این جور كلیشه ها شدم.دقیقا و به معنای واقعی كلمه قلب درد گرفتم.فكر می كنم یك قلمبه آت و آشغال تو ورودی قلبم گیر كرده باشه...كه برای كسی كه نصف عمرش مثل خرگوش در حال میوه و سبزی جویدن بوده، تودهنی بزرگی محسوب میشه.

در هر صورت اگه مردم همگی به مراسم خاكسپاریم دعوتید.برام رزهای سفید بیارید،اگه نخواستید پول خرج كنید به علف هرز و قارچ هم قانعم! اگه گلایل سفید بیارید به حضرت شعیب قسم، سرم رو از تو قبر میارم بیرون و فحشتون می دم.

البته ترجیح می دم قبر نداشته باشم كلا.خیلی دوست ندارم كه غذای زالوها بشم، كرمها حالا به درك! لاشخور و حیوانهای روی زمین رو ترجیح می دم.در ضمن قبر كه نباشد،خوب،احتمال تصادفی زنده به گور شدن هم نیست! خاكسپاری هم كه بدتر از آن.یعنی واقعا نكبت ترین مراسم ایرانی بوده و هست.اولا كه روضه خوان یك دقیقه هم خفه نمی شود.

دوما مردم گریه نمی كنند،ضجه می زنند و كولی بازی در میاورند و خلاصه هر غلطی می كنند بجز اینكه واقعا اظهار ناراحتی بكنند.

سوما اینكه،پسر،روضه خوان واقعا یك دقیقه هم خفه نمی شود!

اصلا كل مراسم به زحمتش نمی ارزد.جنازه من رو بی زحمت بسوزونید و خاكسترش رو پای گلدون خانگیتون بریزید كه بهتر رشد كنه،خوب؟


بگذریم، حالا كه فكرش رو می كنم میبینم كه دست چپم تیر نمی كشه،در حال سكته قلبی نیستم لابد.برای همین ناگزیر برنامه آتی ام رو از برنامه مفرح« مردن»،تغییر بدم به برنامه مفرح تر «تا صبح بیدار موندن و كتاب خواندن و كشتی گرفتن با CD های Led Zeppelin اوریجینالی كه معلم عربیم بهم قرض داده!»


پ.ن: وقتی كسی ساعت دو نصفه شب شروع كند در مورد تشیع جنازه و اینها حرف بزند،یا احتمال تبدیل شدنش به قاتل زنجیره ای می رود ...یا،خوب،واقعا اسكل است!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر 1390ساعت 1:54 توسط Magpie| |


فردا اولین روز آخرین سالیه كه كفشم رو به خاك كثیف مدرسه آلوده می كنم...

هاهاها :|

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 12:49 توسط Magpie| |

چند دقیقه پیش یه نمونه تبلیغ شاهکار توی یه سایت دیدم:

« موکن ویزیت قابل استفاده ویژه در : موکن ویزیت فقط با باطری کار می کند که باعث می شه بتوانید همه جا از آن استفاده کنید مثلآ :

- مسافر ت ها
- مهمانی ها
- در گردش و ... »

 

مهمانی و گردش. بعله...

لطفا دفعه بعد که خواستید به عروسی پسرخاله تون یا ملاقات با رئیس جمهور بلغارستان یا اسکی کردن برید،یک عدد موکن ویزیت همراه ببرید و وسط جمع شروع به کندن موهای دماغتون بکنید!

?! Seriously,Who Wrote This Shit

نوشته شده در شنبه دوم مهر 1390ساعت 0:25 توسط Magpie| |

 

درست زمانی که فکر می کنی آزی آزبورن از اینی که هست دوست داشتنی تر نمی شود، جناب وقتی در یک مصاحبه بحث به جاستین بیبر کشیده می شود،برمی گردد و در کمال بی خیالی می گوید: " Who the Fu*k is Justine Bieber؟  "

بعدها هم كه سعی می كنند بهش تفهیم كنند، یكهو یادش می افتد كه همچین جانوری را چند وقت پیش دیده و می گوید:"آهان اون بچه...اون كه نه سالشه!"

 

 

جوانی های آزی، قبل از این كه "پیرمرد متشخص" شود!

 

...و در همین زمان است كه می فهمی آزی آزبورن می تواند از قبل هم خیلی دوست داشتنی تر باشد!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور 1390ساعت 22:24 توسط Magpie| |

با سلام و صلوات خدمت تابستان سگ لرز،

به اميد زمستاني سگ پز!

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 17:10 توسط Magpie| |

خوبی این مملکت نه تنها این است که آدم را غرب زده و شرق گزیده می کند،بلکه باعث می شود خرافات دینی اش هم به طور تضمینی سریعتر از سایر کشورها بشود سگ خور....!

دوران طفولیت:  خداوند خوب است،ما خداوند را دوست می داریم،ما به خداوند احترام می گذاریم،خداوند ما را بهشتی گردان...هعــــی!(صدای نفس تازه کردن)

۴ سال بعد از طفولیت:  چرا ما به خاطر آدم و حوا مجازات می شویم؟یعنی زمین فقط یه تبعید گاه است؟چرا باید در تبعیدگاه برای جلب رضایت تبعیدکننده تلاش کنیم؟چرا خدا سر کل با شیطان آنقدر ایوب رو زجر داد؟این کارش شبیه کار بچه های ننر بود!چرا کسی باید یه مشت ان دماغو به اسم انسان بیافریند تا صرفا خودش رو بپرستند؟سندرم نارسیس آیا؟چرا خدا شیطان رو ذاتاً شرور آفرید؟با اين اوصاف كسي نمي تونه شيطان رو به خاطر طبيعتش سرزنش كنه!چرا سه تا فلسطین روی زمین آفریده نشد که صلح برقرار باشه؟شیطان واقعا یه چنگک تیز سه شاخ داره؟اصلا چرا باهاس به عربی نماز خوند؟من می خوام زرگری بخونم!وقتی هنوز دختری آفریده نشده بود،فرزندان ذکور آدم و حوا سر چی دعوا کردند؟آیا هابیل با بیل زد توی سر قابیل؟!چرا در گنجه بازه؟کو تخم مرغ تازه؟!

۴ سال بعد از ۴ سال بعد: I Don't Give a Shit!

نوشته شده در سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 13:36 توسط Magpie|

اين كه نزديك يك ماه بود خفه خون گرفته بودم،كاملا،انحصارا و مطلقا به اين دليل بود كه سرانجام بر هواي نفساني خويش غلبه نموده و از ماديات و اينترنت‌ايات(!) و ساير سرگرمي‌هاي پوچ، دوري جسته و قدم در راه راهبهاي بودايي و ذن نهاده و به سوي رستگاري عازم شده‌ايم!

غيبت كبيرم اصلا،ابدا و عمرا ربطي به اين نكته نداره كه ADSL ام نزديك يك ماهي مي‌شد كه قطع بود و نمي‌تونستم بيام نت...اين شايعه رو انكار مي كنم و هر كي اين تهمت رو بزنه بهم يه Jackass بيش نيست!:D


خب، بگذريم، چون من اين چند وقت خيلي مشغول خلسه و عرفانيت و رسيدن به نيروانا بودم (البته نيرواناي بوداييها،نه نيرواناي كرت كوبين! گرچه رسيدن به نيرواناي كرت كوبين خيلي Cool تره! ) خلاصه اين كه وقت نكردم به موقع شروع كنم به غر زدن درباره‌ي مساله بسيار جذاب تابستان در ايران!

تابستان در كشور نيمه بياباني ما كه به طرزي بسيار گه گرمه، مي تونه بدترين فصل باشه.نكته قوت تابستان اينه كه مي‌توني توي خونه مثل گربه روي يه مبل، جلوي كولر بكپي و ككت هم نگزه كه در دنياي بيرون چه خبره. عصرها هم بري بيرون و يك سر و گوشي آب بدي.البته حواست باشد گشت ارشاد خفتت نكند، چون اينجا قانون عمل و عكس العمل قابل اجرا نيست و  تو نمي‌توني در جواب اونها رو خفت كني.

تا اينجاش خيلي هم بد نيست،نه؟ ولي خوب  فاكتور "جلوي كولر كپيدن" رو حذف كنيد و به جاش "توي مدرسه،عرق ريزان روي نيمكت كپيدن" رو اضافه كنيد.خب، خيلي فاجعه نيست.ولي برداشت كلي من از تابستان، " تخته شدن ماتحت مبارك روي نيمكت"نبود.اصلا گور پدر گرما و خر حمالي،اگه الان زحمت مي‌كشيم و بدبختي داريم،فقط براي اينه كه در آينده يه دانشگاه گه خوبي قبول شيم و به پاداش عظيم نهصد سال ديگه درس خوندن نايل شده و بيشتر زحمت بكشيم و بدبختي داشته باشيم!


بگذريم، من الان دارم هارت و پورت زيادي مي‌كنم، به پوچي و افسردگي و از اين جور مزخرفات رسيدم.بهتره با يك بسته تيغ و مجموعه كتابهاي صادق هدايت و كافكا خودم رو توي اتاقم حبس كنم...

بعد از اينكه از كتابها رو روي هم چيدم و به عنوان زير پايي ازشون استفاده كردم تا عنكبوت روي سقف اتاقم رو بگيرم و بعد هم زير ناخن هامو با تيغها تميز كردم، قول مي‌دم  به روال عادي برگردم و اين قدر در مورد مسائل گند تينِيجري روده درازي نكنم!


پ.ن 1: از تمامي دوستاني كه ده قرنه بهشون سر نزدم عذر مي‌خوام، نامردي در خون ما جاريست!

پ.ن 2: اَ...من جدي جدي آپ كردم!جل الخالق!

پ.ن 3: گه ترين اتفاقي كه تو طول روز براي آدم ممكنه بيفته اينه كه با جوراب پاش رو بكنه توي دمپايي حمومي كه كفش يه چاله آب خبيث جمع شده...تــــــــــف!

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم تیر 1390ساعت 21:58 توسط Magpie| |

در راستاي ترور بن لادن ،

دست به دست هم دهيم،

 به مهر ،

انگشت تعجـّب در بيني تحيـّر خود فرو نبريم.

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم اردیبهشت 1390ساعت 14:45 توسط Magpie| |

- ...من ارباب تمام خاكسترهاي جهانم،من بر آتشفشانهاي فيليپين حكمراني مي‌كنم،يك فوت من سوزان ترين ستارگان را خاموش ميكند،جنگلهاي استراليا از ترس من يادشان‌ مي‌رود تند تند دچار آتش سوزي شوند،من سلطان تمام منقلهاي جهانم،هسته‌ي آهن-نيكلي زمين در چنگال خبيث من مثل يك گلوله تاپاله‌ي ولرم مي‌ماند،من شاهنشاه ماگماهاي زيرزميني هستم،من اسپانسر تمام كبريتهاي بي‌خطرم،من مايه‌ي وحشت همه‌ي سنگهاي چخماق...

-Dude ،جواب سوال من نبود اين!

- سوالت چي بود مگه؟

- فندك داري؟

نوشته شده در جمعه دوم اردیبهشت 1390ساعت 14:55 توسط Magpie| |


 آغاز دهه‌ي نود مبارك ،

13 به درتان شاد،

ولنتاين‌تان پر از عشق،

عيد سعيدتان پر از فطر،

سالگرد ازدواجتان پرشكوه،

چهارشنبه سوري‌تان مهيب،

هالووين‌تان خبيث،

و تولدتان مبارك!

...حالا بريد گمشيد دست از سرم برداريد و تا دهه‌ي آينده توقع هيچ گونه تبريكي نداشته باشيد!



توجه: تبريك دهه‌ي جديد براي عزيزاني كه فكر مي‌كنند سال 2012 از آسمآن آجر پاره خواهد باريد،صدق نمي‌كند!به آنها يك سال و چند ماه آتي رو تبريك مي‌گويم.

نوشته شده در سه شنبه دوم فروردین 1390ساعت 2:8 توسط Magpie| |

-...نمي‌دونم از چي خوشش مي‌اومد،يه بار يه ربع در مورد كارهاي خارق العادهي يه يارويي حرف زد....

دستم رو از زير چونه‌ام برداشتم و سعي كرده طوري خميازه نكشم كه پانكراسم نمايان بشه،حداقل كلش نه.

با لحني كه نزديك هفت كيلومتر كش ‌مي‌آمد پرسيدم:

-كدوم يارو؟

طوري كه انگار ليمو ترش مكيده باشه،لب و لوچه‌اش رو جمع و جور كرد.هر وقت سعي مي‌كرد يك چيزي به خاطرش بياره،اين كار رو مي‌كرد.استيل فكر كردنش بود.

-اوم،فكر كنم از همين خل و چلايي بود كه تو به آهنگاشون گوش مي‌دي!


جا داشت كه در راستاي "همون خل و چلايي كه به آهنگاشون گوش ميدم" يه حركت بزنم،مثلا يه گيتار برقي تو فرق سرش نفهمش خرد كنم.ولي راه مسالمت آميز رو انتخاب كردم.

-گيتاريست بود يا خواننده يا درامر يا چي؟

- نمي‌دونم،توي اسمش "ج"داشت.

-اي تف تو اون حافظه‌ات....جو سترياني بود؟

- نه!

-جو استرامر؟

-فكر نكنم.چند تا ديگه بگو.

-جيمز هتفيلد، جو پري، جف بك،جاني وينتر، جورج هريسون...

فقط يك نگاه نيمه حيران تحويلم داد.

گفتم:

-اومم،خيلي خوب....جيمي هندريكس چطور؟جيمي پيج، جيم موريسون؟

يكهو گل از گلش شكفت.

-يادم اومد،جيم جارموش بود!

-؟!


خوب،حالا كه فكر مي كنم شايد آنقدر ها هم گفتگوي فاجعه‌باري نبوده باشه،در هر صورت هميشه امكانش هست كه جيم جارموش به عنوان خواننده جديد Velvet Revolver استخدام بشه و شايد يكي از همين روزا هم مارتين اسكورسيزي و محسن مخملباف از متاليكا و اروسميت سر در بيارند...والا!


نوشته شده در شنبه هفتم اسفند 1389ساعت 17:21 توسط Magpie| |

ظاهرا يه جورايي نژاد پرست هستم.خيلي خوب،قبول دارم.

نژادي كه همواره ارادت و علاقه خيلي خاصي نسبت بهشون داشته‌ام،آريايي ها نيستند.بلكه سرخپوستها،بخصوص سرخپوستهاي آمريكاي شمالي‌اند.

نميشينم سه ساعت صغري كبري بچينم و از سرخپوستها تعريف كنم.دليلي براي اين‌كار نمي‌بينم.خيلي ساده عاشق باورها و سنتها و عشقشون به طبيعت هستم.(And on an Unrelated Subject,I have a thing for Long-Haired Fellas!)


در هر صورت،در اواسط قرن نوزدهم،رئيس جمهور وقت آمريكا هوس كرد چهار وجب زمين كه هنوز به سرخپوستها تعلق داشت،از ساكنين اون منطقه،يعني سرخپوستان سوكواميش،بخره.كه البته همه مي‌دونيم واژه خريدن اينجا بيشتر بدين معنيه كه:"اين دو پاپاسي رو بگيرين و زمين هاتون رو بدين به ما،وگرنه ممكنه اشتباهي يه گلوله تو جمجمه تون خالي كنيم."

متن زير پاسخ رئيسْ سياتل،رئيس قبيله‌ي سوكواميش، به رئيس جمهور آمريكا،درباره‌ي پيشنهاد دولت مركزي براي خريد زمين‌هاي سرخپوستانه.

دوست ندارم حرفي در مورد متن بزنم،فقط واقعا مي‌خواستم كه بقيه هم اين نامه رو بخوانند.


پيامي از رئيس سياتل


« چگونه مي توان آسمان و يا گرماي يك سرزمين را خريد،يا آنها را فروخت؟تصور چنين چيزي براي ما دور از ذهن و بيگانه است.وقتي ما مالك طراوت هوا و شفافيت آبها نيستيم،چگونه مي‌توان آنها را از ما خريد؟

هر نقطه از خاك اين سرزمين براي مردم من مقدس است.هر برگ سوزني و درخشان كاج،هر ساحل شني اين سرزمين،مهي كه در دل جنگلهاي تاريك پيچيده است،هر حشره اي كه طبيعت را پاكسازي مي‌كند،و صداي هر پرنده،در زندگي و خاطرات مردم من مقدس است.

شيره جاري در درختان اين سرزمين،حامل خاطرات مردان سرخ است.

وقتي مردان سفيد مي‌روند تا در ميان ستارگان گام نهند،مردگان آنها زادگاهشان را از ياد خواهند برد.اما مردگان ما هرگز اين سرزمين زيبا را كه مادر مرد سرخ است،از يادنخواهند برد.ما بخشي از اين سرزمين هستيم،و زمين بخشي از ماست.گل‌هاي عطرآگين،خواهران ما،و آهوان،اسبها،و عقاب بزرگ،برادران ما هستند.صخره‌هاي بلند، شيره گياهان در دل سبزه‌زارها، گرماي بدن اسبان كوچك، و انسان، همه به يك خانواده تعلق دارند.


آب زلالي كه در نهرها و رودخانه‌هايش جاريست، نه‌تنها آب، بلكه خون نياكان ماست. اگر ما اين سرزمين را به شما بفروشيم، بايد به ياد داشته باشيد كه اين‌جا مقدس است، و بايد به فرزندان خود نيز بياموزيد كه اين‌جا سرزمين مقدسي است و انعكاس هر گوشه آن، در آب‌هاي شفاف درياچه‌هايش، بازگوكننده حوادث و خاطرات مردم من خواهد بود. زمزمه آب، صداي نياكان من است.


رودخانه‌ها، برادران ما هستند، ما را سيراب مي‌كنند. قايق‌هاي ما را به پيش مي‌رانند و كودكان ما را تغذيه مي‌كنند. اگر ما سرزمينمان را به شما بفروشيم، بايد همواره به ياد داشته باشيد و به فرزندان خود نيز بياموزيد كه :"رودخانه‌ها برادران ما هستند و از اين پس بايد مثل برادران خود، با آنها مهربان باشيد."


ما مي‌دانيم كه مردان سفيد رفتار ما را درك نمي‌كنند. براي آنها يك بخش از زمين، با ساير بخش‌هاي آن فرقي نمي‌كند زيرا مرد سفيد، بيگانه‌اي است كه شبانه هر آن‌چه مي‌خواهد از زمين به يغما مي‌برد. براي او زمين مثل يك برادر نيست، بلكه مثل دشمن اوست. وقتي آن‌را تصرف كرد، باز هم به پيش مي‌رود. او مزار پدران خود را پشت سر مي‌نهد، و حق زاده شدن فرزندان خود را از ياد مي‌برد. او با مادرِ خود، زمين، و با برادر خود، آسمان، مثل اشيايي رفتار مي‌كند كه مي‌توان آنها را خريد، يا به يغما برد. يا اين‌كه مثل گوسفندان، يا جواهراتي درخشان به فروش رسانيد. او با سيري ناپذيري‌اش زمين را مي‌بلعد و نابود مي‌كند و جز بياباني خشك و لم‌يزرع، چيزي در پشت سر خويش باقي نمي‌گذارد.


نمي‌دانم، راه ما با راه شما متفاوت است. منظره شهرهاي شما، چشمان مرد سرخ را مي‌آزارد. اما شايد اين براي آن باشد كه مرد سرخ، بدوي و بي‌تمدن است و چيزي نمي‌فهمد.


در شهرهاي مردان سفيد، هيچ مكان ساكت و آرامي وجود ندارد، جايي كه بتوان به هنگام بهار، صداي باز شدن برگ‌ها را شنيد و يا جايي كه بتوان به صداي ملايم بال زدن حشرات گوش سپرد. اما شايد اين به‌خاطر آن باشد كه من، بدوي و بي‌تمدن هستم و چيزي نمي‌فهمم. هياهوي شهرها، گوش را مي‌آزارد. اگر انسان نتواند فرياد مرغ شب و يا گفتگوي قورباغه‌هايي كه شبانگاه در كنار بركه‌اي گرد آمده‌اند را بشنود، زندگي چه معنايي مي‌تواند داشته باشد؟ من يك مرد سرخ هستم و چيزي نمي‌فهمم. سرخپوست‌ها صداي ملايم باد را بر سطح بركه‌ها و بوي باد آميخته با طراوت باران و يا عطر درختان كاج را دوست دارند...


آدمي بدون جانوران چه خواهد كرد؟ اگر همه حيوانات از ميان بروند، انسان به‌خاطر تنهايي و انزواي عظيم روحش خواهد مرد. زيرا هر آنچه كه براي جانوران رخ دهد، خيلي زود براي انسان نيز رخ خواهد داد. همه چيز به هم پيوسته است.


بايد به فرزندان خود بياموزيد كه زمين زير پايشان، خاكستر نياكان ماست، و بايد به اين سرزمين، حرمت نهند. به فرزندان خود بگوييد كه اين زمين، سرشار از روح اجداد ماست. به فرزندان خود بياموزيد كه زمين، مادر ماست، همان‌گونه كه ما اين‌را به فرزندان خود آموختيم. هر آن‌چه كه بر زمين روا گردد، بر پسران زمين نيز روا خواهد شد.


انسان، تار تقدير را نمي‌تند، بلكه او خود نيز تنها رشته‌اي تنيده در ميان اين تار است. هر آن‌چه بر اين تار روا دارد، بر خود روا داشته است...حتي مرد سفيد كه خدايش مثل يك دوست با او راه مي رود  و با او سخن مي گويد ازاين تقدير، مستثني نخواهد بود. اگر شما بستر خود را آلوده كنيد سرانجام شبي فراخواهد رسيد كه در لجنزار خويش مدفون خواهيد شد و به هنگام هلاكت در ميان آتشي كه به قدرت خداوند برافروخته مي شود گداخته خواهيد شد. آري به قدرت همان خداوندي كه شما را به اين سرزمين آورد و بنا بر مشيتي حكومت اين سرزمين و فرمانروايي بر مردان سرخ را به شما بخشيد . راز چنين تقديري بر ما پوشيده است. همان گونه كه نمي دانيم چرا همه بوفالوها كشته شده و اسبان وحشي رام شده اند . گوشه هاي خلوت جنگل از بوي انسان هاي بيشمار سنگين و زيبايي منظره تپه هاي سرسبز با سيم هاي مخابراتي خدشه دار شده است.

كجاست آن درختزارها؟ كجاست آن عقاب ؟ آري همه از ميان رفته‌اند... »



*منبع:كتاب Native American Wisdom،ترجمه تحت عنوان «سرخپوستان بزرگ مي‌گويند»،نشر ياهو

نوشته شده در شنبه نهم بهمن 1389ساعت 21:52 توسط Magpie| |

یادش بخیر اون قدیم قدیما خيلی ذهن بازی داشتم

هر وقت سرم رو تکون می دادم مغزم می ریخت بیرون!

نوشته شده در جمعه هفدهم دی 1389ساعت 17:32 توسط Magpie| |

 

خوب،فرض مي كنيم خوشي زد زير دلمان و خواستيم مسافرت بريم فرنگستان!

مهمترين كار اين است كه يك چمدان برداريم اندازه كمد ديواري غول توي «جک و لوبیای سحر آمیز»،بعد تمام وسايلي رو كه توي فرنگ نيست و توي ايران هست،از جمله تخمه آفتابگردان با پوست،چپه مي‌كنيم توش.

مطمئن مي شويم گايدمان توي مسافرت ايراني باشد،يا حداقل دو رگه ايراني-فرنگي باشد،يا حداقل بداند كل هيكل شامپين به يك موي گنديده  دوغ نمي‌ارزد!

مطمئن مي شويم هتلش غذاي ايراني داشته باشد.

مطمئن مي شويم حداقل يك دو جين ايراني آنجا ولو باشند كه احساس غربت نكنيم.هرچه طهراني تر،بهتر!

مطمئن مي شويم كه لازم نيست افراد غير ايراني رو ببينيم،باهاشان حرف بزنيم يا حتي تا دو فرسخيشان بشينيم.در صورت امكان يك تي‌شرت "پيف پيف،نيا كه بو مي‌دي!" هم مي پوشيم.

مطمئن مي شويم آن آثار باستاني اي كه نيم ساعته ديدن مي كنيم،يك ربطي به ايراني ها پيدا كند،حتي سعي مي كنيم افتخار ساختن برج ايفل رو هم به يك ايراني به اسم "زلف علي ايفل"بدهيم.

مطمئن مي شويم كه بقيه وقتمان را مي توانيم بشينيم توي هتل و سريال هاي ايراني تماشا كنيم.

آها...حواسمان هست كه هركس اصليتمان را پرسيد،نگوييم ايراني هستيم.

 

و اين هم بازديد ما از يك كشور فرنگي....انصافا خيلي هويج هاي قشنگي نيستيم؟

نوشته شده در یکشنبه پنجم دی 1389ساعت 12:26 توسط Magpie| |

 

یلدا شبیست بی مایه که مثل تف کش می آید!

نوشته شده در چهارشنبه یکم دی 1389ساعت 12:34 توسط Magpie|

 

سالیان سال پیش،یک کلاس درس بود و یه کپه همکلاسی آمیب وار و یک زاغچه.زاغچه نه تنها سر کلاسهای شیمی به دیوار زل می زد و برای خودش کنسرتهای پاگانینی را رهبری می کرد،بلکه اصولا سر کلاسهای دیگر هم یا داشت طراحی می کرد،یا رمان می خواند،یا روی میز خراطی می کرد،یا گوشه ناخنش را تمیز می کرد و یا به بغل دستی نگون بخت اش پنجه می کشید!

این زاغچه اصولا نظر آدم بزرگها را به تاپاله هم حساب نمی کرد و برای خودش سرکلاس دینی کتاب "در رویای بابل" می خواند و سر جاهای لوسش "مثل کفتار می خندید."

 روزگار بگذشت و زاغچه یک ذره بزرگتر شد و در اهدافش مصمم تر،چون یه جورایی در آینده می دید که باهاس کف بیمارستانها را لیس بزند و لگن مریضهای بالای هشتاد و هفت سال را با مسواك بسابد،این شد که به این نتیجه رسید که در کل she does give a shit و آدم بزرگا هم Ain't that Dumb و از این جور خزعبلات،خلاصه زاغچه کم کم اقدام به جمع و جور نمایاندن تن لشش كرد....

***

...چیه؟هر ننه قمری چار روز یه بار تصمیم می گیره خودشو درس کنه!انتظار تصمیم کبری و وصال من به مقام پیامبری رو داشتین؟هنوز همون لومپن کودن گهی هستم که بودم!

 

 

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم آذر 1389ساعت 13:39 توسط Magpie| |

اون:

-فكر كنم شونزدهمين فنجون قهوه‌ات باشه...

من:

-هي،ميزانِ خونِ توي گردشِ كافئينم هنوز بالاست!


نوشته شده در جمعه نوزدهم آذر 1389ساعت 21:17 توسط Magpie| |

کتاب رو با دقت روی لنگ مبارک گذاشته بودم و سعی می کردم وانمود کنم که دارم روی برگه چیزی می نویسم.سالهای صغری کبری چیدن معلمها هیچ تاثیری توی وجدانم نگذاشته بود.تقلب همیشه رکن اصلی سیستم آموزشی ایران بوده و خواهد بود!

کمی جابه جا شدم و سعی کردم کتاب کذایی رو توی موقعیت بهتری قرار بدم.شلوار لی خبیثم وحشیانه در مقابل انعطاف نشان دادن مقاومت می کرد و اصرار داشت من مثل عصا قورت داده ها بنشینم.از سر لجبازی با شلوار،زانوم رو بالا آوردم و به لبه میز تکیه دادم.

مراقب یه کمی نزدیک شد و موج کوچکی پاهام رو لرزوند.تقلب مثل قدیمها مزه نمی داد.حوصله ام از گشتن دنبال آرایه اسلوب معادله و تلمیح و غیره سر رفت و کتابم رو ورق زدم و روی درسهای آخر مکث کردم:ادبیات خارجی.

نیم صفحه ای از یکی از داستانها تولستوی خواندم و دوباره سر گشتن دنبال سوالهای امتحان و پر کردن برگه سفیدم کردم.

ناخودآگاه صدای ترق ترق آدامس رو در آوردم.کسی توجه نشد،متوجه هم می شد فرقی نمی کرد.یک ماه اخیر توی کلاس درسهای عمومی،شخصیتی کاملا بیشعور از خودم نشان داده بودم.معلم ادبیات نگون بخت هم بعد از دیدن ناخنهای بلند و لاک بنفش،دستبند ریش ریش چرمی،شلوار لی بلند "ناظم کش" و تیکه سیم آبی رنگی که دو هفته بود دور دستم گره زده بودم،دیگر از من قطع امید کرده بود.

کتاب از روی پام سر خورد.به موقع با دست نگهش داشتم.دوباره نگاهی به اطراف انداختم.از دیدن ملتی که تند تند سوالها را جواب می دادند حوصله ام سر رفت.مواقعی که مثل الان تریپ افسردگی  می گیرم،نصف بیشتر بشر به نظرم ملال آور می رسند. آه بلند جان گدازی کشیدم که صدایش به پاپ اعظم واتیکان هم رسید.

-حداکثر یه ربع وقت دارید!

در حالی که سعی می کردم عقده توی گلوی معلمهای مختلف رو با هم مقایسه کنم،سوالهای باقیمانده برگه ام رو با کمال خونسردی نوشتم.میزم به قدری کوتاه بود که دستم مدام به به جیبم کوبیده می شد و برجستگی گوشی درپیتی توش رو حس می کردم.با رکورد گم کردن دو تا گوشی نسبتا خوب در عرض شش ماه،رکورد پر افتخار"گوشی گم کنی"رو توی گینس خانوادگی ثبت کرده بودم.فکر کردم که گوشی خودم الان جاست.هیچ وقت ازش استفاده خاصی نمی کردم،اما دلم برای والپیپرش تنگ شده بود.نقاشی سالوادور دالی بود.

وقتی به دوستم گفتم دلم برای والپیپرم تنگ شده خندید و گفت از توی اینترنت دوباره نقاشی کذایی رو دربیارم.نقاشی رو آل ردی توی لپ تاپ داشتم،ولی صرفا به نظرم با زمینه سیاه تم گوشی قشنگ بود.همین.

-یه دقیقه وقت دارید!

نقاشی دالی رو از ذهنم بیرون کردم،بلند شدم و برگه ام رو به مراقب دادم،سه تن کتابی که توی جامیزی ریخته بودم توی کیفم خالی کردم و از کلاس بیرون رفتم.دوستهای درست حسابیم سر کلاس خودشون بودند و حوصله نداشتم با کسی از کلاس خودمون از سر زور گپ بزنم.خودم رو توی سایت کامپیوتر تلپ کردم و  مثل نیم وجبی ها،برای اولین بار شروع به نوشتن در باب موضوع گند مدرسه و موضوع گندتر امتحان کردم.نتیجه شد همین مزخرفاتی که بالاتر خوندید.

مراقب مذکور همین الان وارد سایت شد.نیم نگاهی به مانیتور انداخت.واضح بود که سعی می کنه ببینه دارم چی می نویسم،ولی فاصله اش از من زیاد بود.فکر نمی کنم حدس می زد که داشتم در مورد "کمبود مهارت اشخاصی مثل او در زمینه مراقب امتحانی بودن"،طومار می نوشتم.

 

الان کیفم رو برمی دارم،آپ رو ثبت میکنم و از سایت می رم بیرون.شاید رفتم و با کسی از کلاس خودمون از سر زور گپ زدم.شاید بهش گفتم که دلم برای والپیپرم تنگ شده.

 

نوشته شده در شنبه یکم آبان 1389ساعت 14:0 توسط Magpie| |

 

بعضی وقتها چند روزي طول مي‌كشه كه بتوني مرگ يكي از بهترين دوستاي كل زندگي كوتاه و نكبتي‌ات رو درك كني و سرما ستون فقرات كثافتت رو چنگ بزنه و دستهات رو بلرزونه...

نوشته شده در پنجشنبه هشتم مهر 1389ساعت 23:10 توسط Magpie|

نوشته‌ي دو ماه پيش كه پنجه اش رو از تو انبوه مطالب ثبت نشده بيرون آورده و تقاضاي ثبت دائم شدن مي‌كرد...


***

زاغچه‌ي بي‌حوصله!


هر وقت حوصلم سر ميره،

يعني منظورم وقتاييه كه واقعا از زندگي كوفتي سير شدم،

چشمام خمار ميشه و نفس كشيدن يادم مي‌ره،

نظرم تنگ و اخلاقم گه ميشه،ترجيح مي دم كه جامو با حضرت يونس،شايد هم با ژپتو، توي شكم يه نهنگ عوض كنم،

از زندگي كسل ميشم و حس ميكنم فرق چنداني با يه خوك دو پاي خالخالي ندارم؛


در اين جور مواقع واقعاِ واقعا دوست دارم برم آمريكا...شايد آلاباما يا فلوريدا،

شايد هم سردم بشه و به جاش به نوادا يا تگزاس يه سري بزنم،

بگردم و از تو خيابونا يه شهروند نمونه رو گير بيارم،

بندازمش توي يه گوني قهوه اي و پرتش كنم توي صندوق عقب ماشينم،

ببرمش توي يه انبار غلات قديمي،يا شايد يه كارخونه خيلي دارك و مخوف متروكه،

بشونمش روي يه صندلي و يكي محكم بخوابونم تو گوشش تا انقدر مثل عقده‌اي ها وول نزنه،

دستاش رو نه با طناب هاي محكم پلاستيكي سبز،بلكه با يه طناب كهنه قهوه اي رشته رشته شده كه پوستش رو زخمي زيلي كنه، به پشت صندلي ببندم،

يه هفت تير بگيرم زير سيب گلوش،

ته سيگارم رو گاز بزنم و روي زمين تف كنم،دودش رو توي چشمهاي گروگانم فوت كنم،

گلنگدن هفت تيرم رو بكشم...

و يانكي كذايي رو مجبور كنم كه جمله «قوم قوزدار غرق در شقايق قشقايي، به قريه قوهاي قرمز غلطيدند»رو برام تلفظ كنه...!

تا بتونم يه دل ســــيــــر بهش بخندم،

....فقط و تنها همين وقته كه حوصلم برميگرده سرجاش!


نوشته شده در شنبه ششم شهریور 1389ساعت 1:11 توسط Magpie| |

دو سالگي وبلاگم مبارك....

با اين كه دوستش دارم و تو اين مدت وبلاگ نسبتا سر به زيري بوده.....ولي لعنتي نكبت،بي وقفه خودشو خيس مي كنه!


نوشته شده در جمعه بیست و نهم مرداد 1389ساعت 19:43 توسط Magpie| |

معمولا بعد از گذشتن دو ماه اول تعطيلات،كپه كتابها،جعبه‌ي فيلمها،ليست مسافرتها،و اگه احيانا كوه نورد باشيد،كوه هايي كه بايد بنورديد تموم شده و شما مجبوريد يه ماه باقيمانده رو روي كاناپه بنشينيد و با زبوني كه تا نصفه از دهنتون بيرون زده،به سقف زل بزنيد يا سعي كنيد مغز ملت رو با قدرت ذهنتون منفجر كنيد!

راهكارهاي زير رو براي يه بعد از ظهري كه حوصله‌تون خيلي سر رفته و حاضريد براي تفريح،انگشتهاي خودتون رو قطع كرده و باهاشون دارت بازي كنيد،پيشنهاد مي كنم!


1.يكي از موهاتون رو كنده و سعي كنيد اون رو توي گوش مردم فرو كنيد.

امتياز بيشتر به وقتي تعلق ميگيره كه قرباني خواب باشه...تا وقتي كه طرف بيدار شه و چند تا مشت نثارتون كنه،ركورد بزنيد!


2.به 110 زنگ بزنيد و شماره 118 رو بخواهيد!

بدون شرح!


3.با ذره بين،چيز ميز آتش بزنيد.

سوزاندن مورچه ها با ذره بين،هميشه كاري وحشيانه تلقي ميشه.اما سوزاندن صورت كسي كه ازش بدتون مياد،هميشه سرگرم كننده‌س!


4.سعي كنيد زبون خودتون رو قورت بدين.

در ادامه، خاروندن گوشتون با آرنج رو توصيه مي‌كنم!


5.توي خيابون راه بريد و وانمود كنيد روبوت هستيد.

با حركات مكانيكي توي خيابون رژه بريد و صداي "ززززززز"مانندي از خودتون در بياريد.امتياز بيشتر براي زماني كه وانمود كنيد يكي از موتورهاتون سوخته،اتصالي كنيد و يكي از پاهاتون رو روي زمين بكشيد!


6.خودتون رو بخارونيد.

حتي اگه هم پوستتون نخاره،بعدش خارش ميگيره.به اين ميگن دور باطل!


7.صداي هاي star trek مانند در بياريد.

كنار در يه بانك بايستيد،و هر وقت كسي وارد يا خارج شد،صداهايي مانند "شي‌ووووپ!"يا بقيه صداهاي سفينه مانند،در بياريد!امتياز بيشتر براي وقتي كه خودتون رو شبيه اسپاك يا لوك اسكاي واكر،درست كنيد!


8.يك تيك عصبي عجيب،اختراع كنيد.

بعد هم بريد خريد و توي مغازه،يازده ثانيه يه بار اجراش كنيد!


9.يك سگ رو بلند كنيد و روي سرتون بگذاريد تا بتونه دنيا رو از زاويه ديد شما تماشا كنه.

سگ بيچاره هيچوقت يه متر بالاتر از زمين رو نديده.سعي كنيد تمام قفسه ها و بالاي كمد ها رو بهش نشون بديد.

10.يك مسابقه "كي كمتر رقابت مي‌كنه؟"برگذار كنيد!

اگر توي بازي،كسي سعي كنه ببره،در نتيجه به خاطر سعيش در رقابت،بازي رو مي بازه!اگه كسي سعي كنه ببازه،در نتيجه سعي كرده بازنده باشه و بازي رو مي بره،در نتيجه مي بازه!اگه كسي هيچكاري نكنه،باعث ميشه كه ببازه كه در نتيجه مي بره و در نتيجه،مي‌بازه!

11.تلويزيون تماشا كنيد و سعي كنيد همه جمله ها رو با لهجه ايتاليايي،تكرار كنيد.

اگر چند تا فحش انگليسي رو هم با لهجه ايتاليايي به ته جمله ها اضافه كنيد،بهتر مي شه!چيزهايي از قبيل:Idioto,Stupido,jerko,Basterdo,Jackasso و buttfaco نتيجه مي‌دن!


12.روي جدول گوشه خيابون وايستيد،چشمهاتون رو ببيند و وانمود كنيد لب صخره وايستاديد!

هر از چند گاهي هم تعادلتون رو از دست بديد و تلوتلو بخوريد و جيغ بكشيد.


13.عطسه مصنوعي كنيد.

توي يه دستتون آب بريزيد،پشت سر يه نفر وايستيد،يه عطسه الكي بكنيد و بعد بلافاصله آـب توي دستتون رو به گردن فرد مقابل بپاشيد.امتياز ويژه اگر وانمود كنيد از تف مالي شدن طرف پشيمون نيستيد!

***

در پايان نتيجه مي گيريم كه نشستن روي كاناپه با زبون بيرون‌زده و آب دهن آويزون،كار هيجان انگيزي نيست..كفشهاتون رو بپوشيد و توي خيابون،اداي ماشين در بياريد!


پ.ن :تمام عوارض جانبي پيشنهادات بالا ،به عهده خودتان مي‌باشد!اگر احيانا از تيمارستان سر در آورديد،حرفي از اين وبلاگ نزنيد!


نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم مرداد 1389ساعت 13:12 توسط Magpie| |

كم‌كم دارم‌ قابليتم رو در بي‌احساسي و داشتن تيرآهن به جاي قلب،از دست مي‌دم.امروز سر چند تا مساله جزئي ناراحت شدم و از اون بدتر،به يه نفر كمك كردم و...و...خوشحال شدم!

چرا آدم رو راحت نمي‌ذارن تا زندگي سنگي و سرد خودش رو سپري كنه و راحت باشه؟حتما باهاس صبح پاشي و ببيني يه فرشته‌ي نفهمي دلش سوخته و يه خروار احساسات خالي كرده تو حلقت و تبديل شدي به ميس سانتي مانتال؟!


پ.ن 1:يه آپ نسبتا طولاني كرده بودم كه پاك شد.خوشحالم،خيلي مزخرف تر از اين حرفها بود.

پ.ن 2: استاد نوري فوت كرد،بازار Luciano Pavarotti داغتر از قبل شد.لطفا يكي بهم ارتباط اين دو رو توضيح بده.


نوشته شده در جمعه بیست و دوم مرداد 1389ساعت 18:41 توسط Magpie| |

Design By : Night Melody

RSS feed