|
زاغچه زیر بارون مونده |
|
« دنيا همه هيچ و اهل دنيا همه هيچ، اي هيچ براي هيچ در هيچ مپيچ...!» |
ديروز دوست خواهرم رو جلوي دانشگاه تهران دستگير كردند.مادر و پدرش بندر عباس زندگي مي كنن.اگه من جاي پدر يا مادرش بودم،با توجه به دستگير شدن پسرشون،نامعلوم بودن مكانش،دور بودن از تهران و زلزله بندرعباس،فقط ميتونستم بشينم،سرم رو بين دو دستم بگيرم و بگم:«اوه،فـــاك!» پ.ن:دوست داشتم همينجا يه انتقادي از جناب آقاي«چيتوز موتوري،خودشيفته،عشق چاوز،كوته فكر،لات و لومپن»بكنم،ولي بعد يادم افتاد كه هنوز پسوند وبلاگم،بـلاگفــاست!
+ نوك زده شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 16:58 توسط ياسي |
امروز چهل و پنج دقیقه ی تمام (!)دو نفر انسان ساطور بدست،نقد کاملی درباره ی رفتار "پسرونه"ی من، تحویلم دادند!
چرا؟چون گفته بودم Ladies first صيغه مزخرفيه...! ـــــــــــــــــــــــــــ دلم براي فوتباليستها تنگ شده.تمام مجموعشو دارم،ولي نمي خوام دوباره بشينم ببينمش ...ترجيح ميدم فقط همون خاطرات دوران بچگيم ازش بمونه... واکاشی زوما،شـــــــیره! ـــــــــــــــــــــــــ حس خيلي بدي دارم،براي گفتن اين حرف نيازي به نيم صفحه شعر نوشتن و داستان سرايي ندارم،فقط مي دونم كه اگه زندگيم يكنواخت تر از ايني كه هست،بود؛ تبديل مي شدم به يك آميب! ــــــــــــــــــــــ چرا هروقت دلم می خواد با یه لیوان بزرگ قهوه بشینم تو حیاط و از سرما تلیک تلیک بلرزم و کتاب بخونم،قهوه مون تموم میشه؟! ــــــــــــــــــــــ دوست داشتم چهارهزار سال پیش زندگی می کردم؛به دور از هوای آلوده و صدای کوفتی بوق ماشین! ![]()
یادمه یه بار جوگیر شد، رفت گل زد!
+ نوك زده شده در شنبه نهم آبان 1388ساعت 23:48 توسط ياسي |
اين عكسي كه ميبينيد،شونصد سال پیش توسط بزرگان گرفته شده و متعلقه به جلوي در دستشويي مدرسه مبارك ما......بسی irony تشريف داره!
بیابید امکانات تیزهوشان را!![]()
+ نوك زده شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 9:3 توسط ياسي |
دو دسته از انسانها حرص درمی آورن:
اونهایی که مثل گاو می خونن و نظر نمی دن!
اونایی که نمی خونن و مثل گاو نظر می دن!
پ.ن:دو روزه که موندم تو خونه و از صبح اینقدر سرفه و عطسه کردم که زرتم قمصور شد!
از دست کل دنیا شاکی ام ،ای تف تو این زندگی!
+ نوك زده شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت 16:8 توسط ياسي |
می دونی؟!واقعا تحمل یک موجود صغیر کوچک مغز کودن لوس ننر از خود متشکر سخته... اگه جای مامان یا بابای بعضی از بچه ها بودم، بعد دو روز بچه کذایی رو با بالش خفه می کردم یا می انداختمش تو چرخ گوشت!
می دونین یکی از کارهای مورد علاقه دوران بچگی من چی بود؟یه بازی که خودم اختراع کرده بودم، به اسم: «جیمونو نیمونو»(نپرسید!) بازی بدین منوال بود که اول یه فرد بدبخت،معمولا مامانم، رو گیر می انداختم بعد با یه ریتم خاص ساعد دستش رو ویشگون می گرفتم و این آواز رو می خوندم :«جیمونو نیمونو....!کاکاله کله ئو....!» وقتي فكرشو مي كنم كه چقدر از بچه داشتن و خونواده مي ترسم،ياد چندلر توي سريال فرندز مي افتم!آخرش هم يه ديوونه اي مثل مونيكا نصيبم ميشه! -------------- راستي روز كوفتي دخترو هم که دیروز بود ،به تموم دختراي دلبندم تبريك مي گم! پ.ن:کسی هست که بیاد «جیمونو»ش کنم؟!
ای بابا،مردم آزاری!اسم سگ عمه ام و اینا رو به افتخار این بازی گذاشته بودیم جیمونو!![]()
![]()
![]()
+ نوك زده شده در سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 21:45 توسط ياسي |
لگولاس:هی ائووین،تا حالا تو رو با یه مرد اشتباه گرفتن؟
ائووین:نه،تو رو چطور؟
+ نوك زده شده در یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 9:13 توسط ياسي |
چند روز پیش، یه وبلاگ دیدم تو نت به اسم:«یخ فروشی در جهنم»
همین باعث شد که یاد یه خاطره دور بیفتم: چند سال پیش بود رفته بودیم همدان...خلاصه داشتیم خیابون گردی می کردیم و دنبال یه مغازه می گشتیم که برای دوربین عكاسي memory بخريم، كه يكي از اين چرخ دستي هاي يخ در بهشت فروشي رو ديديم. روي پهلوي چرخ دستي، با حروف درشت و قرمز و خطي خوشگل،نوشته شده بود: يخ در جهنم! بابام رو به پيرمرد دست فروش: -ببخشيد،جريان يخ در جهنم چيه؟مگه يخ در بهشت نمي فروشي؟ پيرمرد: -خوب،مگه نمي گن توي بهشت پر از نوشيدني هاي خنك و عسل و ميوه است؟پس يخ اونجا به درد نمي خوره....يخ توي جهنم به كار مياد! حرف جالبي زد و همين ابتكارش هم باعث شده بود كلي مشتري داشته باشه! ------------------ دیروز، سر كلاس زيست: تق تق تق! -خانوم بياييم تو؟ -نخير،زنگ خورده،منم كسي رو بعد از خودم راه نمي دم...برين يه برگه از معاون بگيرين! -ميگه معلمتون بايد خودش اجازه بده! -من اجازه نمي دم،مي تونين بيرون بمونين! -صداي زنگ رو نشنيديم... -ساعتو نگاه ميكردين،حالا خوبه من ده دقيقه دير كردم.... ملت كلاس: -پس بايد بري از معاون برگه بگيري! پ.ن:جديدا زيادي سريع آپ مي كنم،ياد اون روزگاري بخير كه شيش جيليون سال يه بار،يه نداي الهي بهم تلنگر مي زد كه من يه وبلاگي هم دارم! ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
+ نوك زده شده در شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:35 توسط ياسي |
ديدين وقتي وارد بعضي از وبلاگا ميشين،از اين پيغامهاي:
«ولکام!» و «به زباله دانی حقیر من خوش آمدید...مُردم ز فروتنی!» و «اگه کامنت نذاری،الهی زیر بغل رفسنجانی رو بلیسی» و«واو،یه بازدید کننده!جیغ و داد و اشک شوق!» و «گل بود به سبزه نیز آراشته شد»و خیلی خزعبلات دیگه،جیغ کشان ظاهر میشن و باعث میشن آدم یه مجموعه فحش ابتکاری نثار صاحاب وبلاگ و آبا و اجدادش بکنه؟! خوب،امروز یکی از همین پیغام های مثلا خوشامدگویی،توی یه وبلاگ مواجه شدم: «ما خیلی شاااااخیم....جیک جیک نکن جوجو که رندت می کنم» خوب،صاحاب گرامي اين وبلاگ،يا سندرم نارسيس داشته،يا از شدت احساس باحالي و بامزگي رو به موت بوده! ---------- پ.ن:از اين به بعد،كسي بدون اينكه چار تا آهنگ محسن نامجو رو گوش كرده باشه،بياد نامجو رو با قميشي و شجريان مقايسه كنه،با ناخن چشمهاشو از حدقه درميارم! ![]()
(البت بجز سارا،اون مختاره هرچي خواست بگه!چون اگه احيانا از دستم شاكي شه،ديگه كسي نيست كه وقتي سر كلاس شيمي خوابم برد،بهم سقلمه بزنه تا بيدار شم!
)
+ نوك زده شده در پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 18:49 توسط ياسي |
جون من،چند تا ۱-۱ دیگه لازمه که طرفدارهای سرخوش استقلال و پرسپولیس بفهمن که نباید از یه هفته قبل برای هم کرکری بخونن؟!
+ نوك زده شده در شنبه یازدهم مهر 1388ساعت 21:11 توسط ياسي |
حالم خوب نيست،امروز داشتم در مورد خودم فكر ميكردم،در مورد زندگيم....چي فهميدم؟اينكه من يه آدم متظاهر دروغگوي آشغالم،كه اونقدر عرضه نداره كه جلوي مردم،خود واقعيش باشه. هيچ وقت خودم نبودم،هيچ وقت كسي رو نداشتم كه واقعا باهاش حرف بزنم،شايد فقط خواهرم،كيانا،«من واقعي» رو ديده باشه. من اون آدم سرحال خوش خنده اي نيستم كه همه فكر ميكنن،كسي نيستم كه هيچ وقت ناراحت نشه و هميشه شارژ باشه،اون ياسمني نيستم كه هميشه در حال مسخره بازي و كارها بيخوده،شوخ هستم،ولي اوني نيستم كه موقع دعوا كردن،اشكال گرامري طرف مقابل رو ميگيره....ديگه نيستم! بعضي وقتها دوست دارم جيغ بكشم:«منم انسانم،منم احساس دارم،ملت!»اما فايده نداره،كسي اين رو نمي دونه و من هم به تظاهر ادامه مي دم،هم چنان وانمود مي كنم كه كسي هستم كه واقعا نيستم،تظاهر مي كنم.... چرا بايد اينطور باشه؟چرا من سعي ميكنم كسي باشم كه مردم ميخوان؟چرا؟دبستان كه بودم،اوضاع اينطور نبود،هميشه همون آدم نسبتا جدي و مغروري بودم كه واقعا هستم،اون آدمي كه به موقع شوخي ميكنه و به موقع گريه....چرا وقتي بزرگ شدم اينطوري شدم؟!چرا هيچ وقت احساساتمو نبايد نشون بدم؟چند روز پيش،كيانا به من گفت يادش نيست آخرين باري كه من رو ناراحت ديده،كي بوده! فكر نكنين من يه دختر احساساتی احمقم كه جوگير شده و اينا رو مينويسه،خودتون رو جاي من بگذاريد،فكر كنين كسي هستين كه هيچ كس اون رو به خاطر خودش دوست نداره،كسي كه هيچ وقت جدي گرفته نميشه،كسي كه اگه بميره هم دوستانش ككشون نمي گزه،كسي كه هرچقدر بيشتر تظاهر ميكنه،بيشتر ناديده گرفته ميشه....كسي كه بهترين دوستانش هم نميدونن كه واقعا چه سبك موسيقي و كتابهايي رو دوست داره،كسي كه دوست داره كتابهاي تاريخي و شعر بخونه،اما مدتهاست كه توي سايتهاي فانتزي هري پاتر و درن شان عضوه....كسي كه لبخند ميزنه،اما از درون،ناراحت و گريانه... من دوم دبيرستانم،به بعضي از دوستان توي نت گفتم كه سومم،چرا؟خودمم نمي دونم،شايد ميخواستم جدي گرفته بشم.... الان كه اينا رو مي نويسم، دارم گريه ميكنم،شايد براي كساني كه فكر ميكنن منو ميشناسن عجيب باشه،براي كساني كه چهار ساله اشك منو نديدند،اما احساس ميكنم راحت شدم،احساس ميكنم دوباره خودم شدم! فقط دو چيز رو مي دونم:هيچ كس من رو نميشناسه،و مطمئنم هيچ كس هم بيشتر از يه دلقك،به من علاقه نداره!
+ نوك زده شده در جمعه دهم مهر 1388ساعت 2:17 توسط ياسي |