زاغچه‌‌ی زیر بارون مونده

Life Sucks And We Love It!


...So, so you think you can tell Heaven from Hell 
...blue skies from pain
 Can you tell a green field from a cold steel rail
 A smile from a veil
? Do you think you can tell

 Did they get you to trade your heroes for ghosts
Hot ashes for trees
 Hot air for a cool breeze
 Cold comfort for change
 Did you exchange a walk on part in the war for a lead role in a cage

How I wish, how I wish you were here
We're just two lost souls swimming in a fish bowl, year after year
Running over the same old ground
? What have we found
The same old fears
 ...Wish you were here

بیست سالت میشه و تنها چیزی که می تونی بهش فکر کنی اینه که بهترین دوستت هرگز نمی تونه بیست سالگیش رو جشن بگیره.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم دی ۱۳۹۲ساعت 0:28 توسط Magpie|

وقتی میفهمی یه کرور ساله به بلاگت سر نزدی که حرف B رو توی آدرس بارت تایپ میکنی و به جای اینکه پیشنهاد اولش بلاگفا باشه، بینگ از آب در میاد. آخه تو رو به ارواح جدت، بینگ؟! Seriously?!
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۲ساعت 17:27 توسط Magpie| |

همیشه جزو کسانی بودم که میس کالها و اس ام اس ها رو بعد از یه ربع قرن جواب می دادم و کلا بسی در این رابطه فحش خواهر، فحش مادر، فحش حیوان خونگی، فحش کتاب مورد علاقه و غیره و غیره خورده ام. 

در راستای دفاع از خودم باید اعلام کنم که وقتی گوشیم رو بغل خودم مینشونم، برای پنج ساعت متوالی کوچکترین صدایی ازش در نمیاد.( مگر اینکه بخواد هی عربده بزنه و آزیر بکشه که باتریش کمه، که اگر من جای اون بودم و باتریم کم بود،مودبانه خفه خون می گرفتم.) 

 ولی لحظه ای که تصمیم می گیرم دوش بگیرم یا قدم بزنم:مامانم بهم زنگ میزنه، ناظم دبستانم بهم زنگ میزنه، مدیر دانشگاهم بهم زنگ میزنه، کفتر همسایه بهم زنگ میزنه، پدر بزرگ متوفیم بهم زنگ میزنه، اوباما بهم زنگ می زنه، بتمن بهم زنگ میزنه، صد و یک سگ خالدار بهم زنگ می زنن... 

خلاصه اینکه قبل از فحش دادن و قابلمه پرت کردن، چند لحظه خودتان را توی کفش این زاغچه ی بینوا بگذارید، گرچه مطمئن نیستم زاغچه ها کفش یا حتی گالش و دمپایی بپوشن. گرچه با جوراب شلواری مشکلی ندارند.


پ.ن : این سیزن Game of Thrones هم تموم شد. فاک.

پ.ن 2: آلسو، انیمه Black Lagoon رو هم دو ثانیه ای فتیله پیچ کردم. دبل فاک.

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۲ساعت 0:47 توسط Magpie| |

چند صد سال پیش، با کلی ذوق و شوق یه پک اوریجینال از آهنگهای بومی سرخپوستها خریدم.هنوزم دست نخورده تو همون پک اوریجینال نکبتی اش مونده.

نهصد سال پیش نصف کتابهای ویرجینیا ولف رو گرفتم و گذاشتم روی میزم که بخونم.الان دارم ازشون به عنوان جای نعلبکی استفاده می کنم.

پونصد سال پیش مقادیری توراتی از آهنگهای فرانک زاپا رو ریختم تو گوشیم که گوش بدم.هنوز توی لیست Never Played موندن.

چهارصد و هفت سال پیش رفتم زغال طراحی خریدم که کار با زغالو شروع کنم.اگه میریختمشون تو منقل و روشون بلال و مارشمالو درست می کردم،بیشتر مورد استفاده قرار گرفته بودند.

سیصد و هیوده سال پیش، سیصد و شونزده تا فیلم صامت خریدم. ممکنه یه روز تصمیم بگیرم ببینمشون و بعد بفهمم یارو جاش بهم فیلمهای تخمی ساندرا بالاک رو داده باشه.

دویست سال پیش یه سری کتاب ژاپنی خریدم.گفتم زردپوستا که دارن دنیا رو تسخیر می کنن،بد نیست که بشه با یه سری شون یه گپی زد. خوب، در همین حد که حالا می تونم بهشون بگم باکا (کودن).اون رو هم از قبل بلد بودم.

صد و شصت سال پیش شروع به سنتور زدن کردم.صد و پنجاه و نه سال پیش به این نتیجه رسیدم که خیلی هم صدای سنتور رو دوست ندارم.الان از سنتوره و کیسش به عنوان زیر پایی استفاده می کنم،چون صندلی اتاقم زیادی بلنده.

دو هفته پیش یه بطری آب پرتقال گرفتم گذاشتم تو یخچال.انقدر موند که آخرش هم اتاقی و خواهرم بهش حمله کردن!

کلا من بتمرگم رو ماتحتم و چیز جدیدی نخرم ،سنگین تره.

و هنوز هم کسی نفهمیده که وختی من از خونه می رم بیرون،با زور کیف پولمو ازم بگیره!

نوشته شده در جمعه ششم بهمن ۱۳۹۱ساعت 23:27 توسط Magpie| |

دفعه ی اول که ناتور دشت رو خوندم شونزده-هیوده سالم بود.همسن هولدن کالفیلد.الان نوزده سالمه و هولدن هنوز شونزده-هیوده سالشه.یه شصت  سالی هست که شونزده-هیوده سالشه. 

سال دو هزار و دوازده کوفتیشون هم رفت و دنیا به آخر نرسید.یه ذره کسل کننده بود.حتی چند تا زامبی هم بهمون حمله نکردن.همون موقع ها بود که نشستم ناتور دشت رو برای بار چهارم-پنجم خوندم.

 همون بود.خودم هم از دفعه ی اولی که خوندمش تغییری نکرده بودم.خوشحالم که تغییر نکردم. دوست ندارم بزرگ باشم.هنوزم وختی تو پارکا می بینم که پشت صندلی تاب یه میله ی نکبتی گذاشتن که بزرگترا توش جا نشن،شاکی میشم.

همون،خوشحالم که تغییر نکردم.یعنی تغییر که کرده ام،ولی همون تغییراتی بود که از اولش انتظارشو داشتم.گاهی خیلی حال می ده که همون گهی بشی که همیشه انتظارشو داشتی.

گاهی هولدنو بیشتر از آدمای واقعی دوس دارم.فکر می کرد انصاف نیس که خودش برای صبحونه ژامبون و تخم مرغ داشته باشه،در حالی که دو تا راهبه ی کنارش دارن قهوه و نون سوخاری می خورن.

فکر کنم در کل هولدن بیشتر از تمام کتابا و مقاله ها و سخنان پند آمیز و خزعبلاتی که تا حالا خوندم چیز یادم داد.

یعنی حداقلش اینه که وختی دست کسی رو می گیرم و راه می رم،نه دستم تو دستش پژمرده میشه و نه الکی هی تکون تکونش می دم،فقط سفت و محکم می گیرمش.

نوشته شده در سه شنبه دوازدهم دی ۱۳۹۱ساعت 21:49 توسط Magpie| |


 تنها استعدادی که در خوانندگی دارم اینه که تن صدای جیمز هتفیلدِ متالیکا رو می تونم تقلید کنم.

این هم از ظرافتهای دخترانه ی ما...

نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر ۱۳۹۱ساعت 13:27 توسط Magpie| |


دختر هر روز آن می شد و اینویزیبل منتظر می ماند تا پسر بیاید.

پسر هر روز آن می شد و اینویزیبل منتظر می شد تا دختر بیاید.

افسوس که هیچ کدام هرگز نفهمیدند....


*ستاد حمایت از داستانهای رمانتیک تخمی در عصر تکنولوژی

نوشته شده در جمعه سوم آذر ۱۳۹۱ساعت 12:34 توسط Magpie| |


مثلا مد شده همه عاشق پاییز باشند.

همه عاشق برگهای خش خشو و باران و هوای ابری و قدم زدن توی پارک و سیگار کشیدن توی پارک و زار زدن توی پارک و عاشق شدن توی پارک و چای هورت کشیدن توی پارک و انواع خز بازی ها توی پارک باشند.

بعد مثل یک مشت گرگنما توی شب مهتابی،ذوق کرده و هی اشعار و جمله های قصار در باب این فصل در کنند.

ظاهرا پاییز قدرتی داره که همه رو تبدیل می کنه به یک دختر چارده ساله ی نوستالژیک و احساساتی.

حتی شما،پیرمرد عزیز.


پ.ن: راستش خودم زمستون رو ترجیح می دم.

نوشته شده در سه شنبه سی ام آبان ۱۳۹۱ساعت 16:21 توسط Magpie| |

یکی از عادتهایی که از بچگیم نیگر داشتم اینه که هرچی دم دستم بود، بکنم تو حلقم ...بعله،می دونم منحرفی رفیق،ولی نخند.محض حفظ ظاهر؟

خلاصه اینکه عجیب نیست که مچ من رو در حین جویدن ته مداد،گردنبند،گوشه ی کتاب،کارت اعتباری،اسکوتر یا تیر چراغ برق گرفت.

چند روز پیش توی کافه در حال بحثی بسیار جدی با عده ای از رفقا بودیم ، و می تونم بهتون اطمینان بدم که بحث جدیمون در موردکارتونهای والت دیزنی نبود.

 در همین حین من داشتم با فندکی که مدام خراب می شه و چند هفته ای هست باهاش دارم می رینم به اعصاب تمام اطرافیانم،ور می رفتم و دل و رودشو بیرون می کشیدم.

می تونم بهتون اطمینان بدم که ته فندک کذایی رو نکردم تو دهنم،

و می تونم بهتون اطمینان بدم که فلینت فندکه - همین قطعه فلزی مزخرف فندکها که برای جرقه زدن لازمن و مدام هم سابیده می شن و باهاس عوضشون کرد- از جاش سر نخورد و بیرون نیومد،

و می تونم بهتون اطمینان بدم که فلینته نپرید تو اعماق حلق من،

و من هم یه ربع مشغول سرفه کردن تمام وجودم به بیرون نبودم،

و مثل یک پنگوئن ذلیل مرده دست و بال نمی زدم،

و آخرش هم به حالت مرگ نیفتاده بودم.


تنها اتفاقی که اون روز افتاد این بود که من به طور ناگهانی تصمیم گرفتم که عادت فندک توی دهنم کردن رو کنار بگذارم.

محض خنده.

بدون هیچ دلیل خاصی.

بر منکرش لعنت.


پ.ن: خبر خوب این که فندکم آخرش درس شد.به این می گن با تف بند کردن.به معنای واقعی کلمه.

نوشته شده در جمعه دوازدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:32 توسط Magpie| |

گاهی وختا تو مترو یا اتوبوس خودمو جر وا جر می دم که یه صندلی گیر بیارم و بشینم روش،

بعدش می گردم و با دقت یک آدم محتاج  و مفنگی رو انتخاب می کنم و صندلیمو می بخشم بهش؛


بعد یه حسی بهم دس می ده تو مایه های خدا در حال انتخاب پیر و پیغمبرش.

نوشته شده در شنبه ششم آبان ۱۳۹۱ساعت 21:32 توسط Magpie| |


اصولا وختی میشینی پای بلاگت و سعی می کنی چار کلام حرف حسابی تایپ کنی،به طور تضمینی مغزت پوک شده و آی کیوت پنجاه و نه تا افت می کنه؛

در صورتی که ساعت پنج و نیم صبح،یا توی دستشویی،یا تو صف نون لواش،یه خروار ایده های خوب داشتی؛

بعد از کمی تلاش،می بینی که باز هم ذهنت از ورقه امتحانی درس معجون شناسی نویل لانگ باتم سفید تره؛

پس چند تا فحش آب نکشیده نثار مملکت و دولت می کنی، چون در هر صورت همیشه همه چیز تقصیر اوناست.

یه ربعی از عدم تواناییت در نویسندگی چس ناله می کنی؛

دست آخر هم تنها کاری که می تونی بکنی اینه که دستت رو بزنی زیر چونه ات و مثل عقب مونده ها زل بزنی به مانیتورت...

مثل کاری که من الان دارم می کنم...


هولی شت،یه پشه ی نکبتی رو مانیتورم لهیده!

نوشته شده در شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 21:40 توسط Magpie| |


هیچ چیز، یعنی مطلقا هیچ چیز، نمی تونه توی یک بعد از ظهر گه  و عرق آلود حالت رو جا بیاره؛

مگه اینکه یه سرویس دبستان رو ببینی که دقیقا هشتاد و سه تا پسر بچه روی صندلی عقبش نشستن و دسته جمعی برای عالم و آدم دست تکون می دن.

نوشته شده در جمعه چهاردهم مهر ۱۳۹۱ساعت 15:42 توسط Magpie| |

شر گویی با آدم معمولی:


اون: سلام!

من:خودتی...!

اون: چی خودمم؟! :|


شر گویی با رفیق فابریک:


اون: سلام!

من: خودتی...!

اون: خودِ مادر به خطاتی،کثافت!

من: تنبون خودتو بکش بالا،تنه لش!

اون: تاپاله ی گه...

من:گو فاک یورسلف!


بعله عمو...دوستای واقعی وختتو با قرتی بازی هایی مثل فکر کردن و منطقی بودن تلف نمی کنن!



نوشته شده در جمعه سی و یکم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:32 توسط Magpie| |


داری برا خودت مثل یه بچه مسلمون تو Yahoo! می گردی،که توی تاپ سرچ ها عبارت Jessica Alba's New Haircut رو میبینی...

با خودت تاسف می خوری که چرا توی این دنیایی زندگی می کنیم که بزرگترین مشغله مردمش اینه که بفهمن فلان بازیگر ذیقی چه مانوری داده رو موهاش،

که لباس زیر فلان ورزشکار چه مارکیه،

که کدوم خواننده کدوم سوپرمدلی رو صاف کرده،

که بند انگشتای فلان رئیس جمهور چند تا مو داره؛

که چرا مشغله ی مردم فقر و دیکتاتوری و لجن و کثافتی که همه جا رو گرفته نیست؛


بعد این هم که چس ناله ی ذهنی و تاسف خوردنت به حال مردم تموم شد؛

کلیک می کنی روی لینک Jessica Alba's New Haircut؛


خوب ،کنجکاوی دیگه...

این جسیکا آلبا،لامصب خوشگله آخه!


نوشته شده در جمعه هفدهم شهریور ۱۳۹۱ساعت 18:24 توسط Magpie| |


گروه های کلاسیک راک عزیز،در نظر داشته باشید که ما شما را همواره با عشقی آتشین دوست می داریم و جانمان هم برایتان در می رود،ولی لطف کنید سر هفتاد سالگی تور و ری یونین و از این جور فاحشه بازی ها نداشته باشید. بعله،دارم به تو نگاه می کنم لدزپلین،پینک فلوید،بیچ بویز،جینز ادیکشن و هو...تو هم جون اون مادرِ مادرفاکرت خودتو جمع کن،کوئین!

نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور ۱۳۹۱ساعت 0:19 توسط Magpie| |

دوست خوب کسی نیست که گیرد دست دوست؛

دوست خوب کسی نیست که وقتی کسی رو می کشی،کمکت کنه جنازشو دفن کنی؛

دوست خوب کسی نیست که با وجود سلیقه ملایمش،به گانزن روزز گذاشتنت تو ماشین اعتراض نکنه؛

دوست خوب کسی نیست که با انگشت چرب به صفحه لپ تاپت دست نزنه؛

دوست خوب کسی نیست که با شجاعت دستشو بکنه تو چشت و مژه ی افتاده ات رو برداره؛

دوست خوب کسی نیست که وقتی رو کتاب مورد علاقه اش سس ریختی،چک کشت نکنه؛

دوست خوب کسی نیست که وقتی سیلوستر استالون افتاد دنبالت و خواست گردنت رو بشکنه،با بیل از پشت بزنه تو سرش؛

دوست خوب کسی نیست که تا کفشت رو تمیز کردی،نیم کیلو خاک نپاشه روشون و هرهر بخنده؛

دوست خوب کسی نیست که با گوشه ی کتابات لای دندوناشو خلال نکنه؛


دوست خوب اون حرومزاده ایه که وقتی داری تایپ می کنی و یادت رفته زبون کامپیوترت رو عوض کنی و داری خزعبلاتی مثل"سفخح یثزخیهدل ثرثقغفاهدل ه صقهفث!" می نویسی،سریع بهت می گه و یه ربع تموم مثل عقب مونده ها به مانیتورت زل نمی زنه.


نوشته شده در جمعه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۱ساعت 21:19 توسط Magpie| |


بعضی وختا دوس داشتم انیمه بودم؛

حداقل وختی تراکتور زیرم می گرفت،

زخمی نمی شدم؛هاشور می خوردم.

نوشته شده در پنجشنبه پنجم مرداد ۱۳۹۱ساعت 3:0 توسط Magpie| |

 

- به حضرت عباس،هرچی اصرار می کردم پوله رو پس نمی گرفت!

-اون پس نمی گرف یا تو می خواسی بمالونیش؟

- اون پس نمی گرفت،به چهارده معصوم! یعنی نزدیک یه میلیون سال داشتیم با هم جر و بحث میکردیم.

- همونجا وسط میدون!؟

-آره بابا،من هی میگفتم تو رو حضرت سلیمان،داری معذبم می کنی،ننر بازی در نیار!

- اه؟

- حالا داشت خودشو چس می کرد،به حضرت محمد اگه پوله رو نمی دادم بهش،جد و آبادمو آسفالت می کرد...

- آخرش چی کار کردی؟

- با هزار تا التماس و صغری کبری چیدن،عالیجناب قبول کرد!به قرآن،گریه ام رو داشت در می آورد...یعنی اگه دو دقیقه دیگه هم مجبور می شدم بحث کنم باهاش،به امام حسین...

- راستی تو آتئیست نبودی،رفیق؟

- هنوزم هستم،به حضرت شعیب!

نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم تیر ۱۳۹۱ساعت 1:4 توسط Magpie| |

و چنان گشت که دوره ی غیبت کبیر ما به سر آمد.

در آن هنگامه که به میدان نبرد عازم گشتیم و دشنه از غلاف بر کشیده و بر سینه ی دیو کوه پیکر آتشین دم خونین چشم کوبانده و در انتظار ناله ای دردآلود از جانور نشستیم.

اما هزار آه و افسوس که پولاد بر تنه ی چو سنگ دیو اثر نگردیده و ما بور گشته و در برابر ضربتی از دمب هیولا دریافت کرده و نقش بر زمین گردیدیم.

از جای برخاسته و غریوی از خشم برآورده و بر دیو تاخته و سینه اش را جر واجر نموده و قلبش را دولپی لمباندیم!

و آنگاه فاتحانه بر سر پیکر مغلوب دشمن ایستاده و بانگ شادی و سرور سر دادیم و دستها را در هوا پرتاب و سرمست، دور خود چرخیدیم!

***

ترجمه برای رفقای سالم العقلی که چیزی از متن بالا دستگیرشان نشد: «کنکور بدک نبود.شما چطورین؟ »

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم تیر ۱۳۹۱ساعت 14:21 توسط Magpie| |

قیافه من،یک ثانیه قبل از سال تحویل: :|

سال تحویل: :D

یک ثانیه بعد از سال تحویل: :|


***


خزعبلات به کنار،

عید همگی مبارک،رفقا!

Love Y'all!

نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۰ساعت 22:18 توسط Magpie| |

 

نازی گیاهخوار:

"من حیوانات رو دوست ندارم،از سبزیجات متنفرم!"

 

***

دیگه اساسا حوصله مینی مال مالی نداشتم.می دونم ته ننربازیه، ولی فكر كردم كه تف به روم اگه بلاگم آرشیو بهمن ماه نداشته باشه!

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن ۱۳۹۰ساعت 1:43 توسط Magpie| |


زندگي در پيش رو ...

Eighteen and Life to Go!

نوشته شده در سه شنبه ششم دی ۱۳۹۰ساعت 19:29 توسط Magpie| |


" زندگی كوتاه تر از اونه كه بخواهیم USB ها رو Safely Remove كنیم! "

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم آذر ۱۳۹۰ساعت 10:17 توسط Magpie| |


صرفه جویی در انرژی به درك،

حل مشكلات مالی به درك،

آلودگی كمتر محیط زیست به درك،

عدم تولید گرمای اضافی به درك،

كیفت بهتر به درك،

نور قوی تر به درك،


مهم اینه كه وختی شب پره ها بهشون می خورن،بریون نمی شن!


***

در راستای حمایت از لامپ كم مصرف

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان ۱۳۹۰ساعت 0:0 توسط Magpie| |

كمونیسم به نظرم باید در رده علمی-تخیلی(!) مكتب های سیاسی قرار بگیرد.

تصور آزادی و برابری و برادری همه مردم و بی طمع رفتار كردنشان واقعا قشنگ است.

فقط در حد تصور.    

بدون اقدام در موردش،بدون انقلاب های ناموفق و كشتار و كودتاهای استالین وار و گند زدن به كشور و شست و شوی مغزی و دیكتاتوری جایگزین و سخنرانی های شونصد ساعته ی فیدل كاسترو به عنوان پاداش.

بعله عمو!

جان لنون و چه گوارا.یكی با آوازش انقلاب می كند،آن یكی با مسلسلش!


گذشته از این حرفها، همیشه كمونیست های واقعی رو تحسین می كردم.نه به خاطر عقاید كم و بیش غیر ممكنشان،به این خاطر كه یك نفر باید ایمانش به نسل بشر خیلی قوی باشد كه فكر كند آدمها قرار است آدم شوند.


پ.ن:جان لنون،عزیز دلم،Imagine كردن آسان است.از نظر Action شرمنده!

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۰ساعت 0:0 توسط Magpie| |

شرمنده رفیق،

پشتم چاقوت رو اذیت كرد؟

نوشته شده در جمعه ششم آبان ۱۳۹۰ساعت 17:1 توسط Magpie| |


چند دقیقه ای هست كه قلبم به طرز عجیبی تیر می كشد. نخیر احمق،منظورم این نیست كه عاشق و سینه چاك و پاكباز و از این جور كلیشه ها شدم.دقیقا و به معنای واقعی كلمه قلب درد گرفتم.فكر می كنم یك قلمبه آت و آشغال تو ورودی قلبم گیر كرده باشه...كه برای كسی كه نصف عمرش مثل خرگوش در حال میوه و سبزی جویدن بوده، تودهنی بزرگی محسوب میشه.

در هر صورت اگه مردم همگی به مراسم خاكسپاریم دعوتید.برام رزهای سفید بیارید،اگه نخواستید پول خرج كنید به علف هرز و قارچ هم قانعم! اگه گلایل سفید بیارید به حضرت شعیب قسم، سرم رو از تو قبر میارم بیرون و فحشتون می دم.

البته ترجیح می دم قبر نداشته باشم كلا.خیلی دوست ندارم كه غذای زالوها بشم، كرمها حالا به درك! لاشخور و حیوانهای روی زمین رو ترجیح می دم.در ضمن قبر كه نباشد،خوب،احتمال تصادفی زنده به گور شدن هم نیست! خاكسپاری هم كه بدتر از آن.یعنی واقعا نكبت ترین مراسم ایرانی بوده و هست.اولا كه روضه خوان یك دقیقه هم خفه نمی شود.

دوما مردم گریه نمی كنند،ضجه می زنند و كولی بازی در میاورند و خلاصه هر غلطی می كنند بجز اینكه واقعا اظهار ناراحتی بكنند.

سوما اینكه،پسر،روضه خوان واقعا یك دقیقه هم خفه نمی شود!

اصلا كل مراسم به زحمتش نمی ارزد.جنازه من رو بی زحمت بسوزونید و خاكسترش رو پای گلدون خانگیتون بریزید كه بهتر رشد كنه،خوب؟


بگذریم، حالا كه فكرش رو می كنم میبینم كه دست چپم تیر نمی كشه،در حال سكته قلبی نیستم لابد.برای همین ناگزیر برنامه آتی ام رو از برنامه مفرح« مردن»،تغییر بدم به برنامه مفرح تر «تا صبح بیدار موندن و كتاب خواندن و كشتی گرفتن با CD های Led Zeppelin اوریجینالی كه معلم عربیم بهم قرض داده!»


پ.ن: وقتی كسی ساعت دو نصفه شب شروع كند در مورد تشیع جنازه و اینها حرف بزند،یا احتمال تبدیل شدنش به قاتل زنجیره ای می رود ...یا،خوب،واقعا اسكل است!

نوشته شده در جمعه بیست و دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 1:54 توسط Magpie| |


فردا اولین روز آخرین سالیه كه كفشم رو به خاك كثیف مدرسه آلوده می كنم...

هاهاها :|

نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 12:49 توسط Magpie| |

چند دقیقه پیش یه نمونه تبلیغ شاهکار توی یه سایت دیدم:

« موکن ویزیت قابل استفاده ویژه در : موکن ویزیت فقط با باطری کار می کند که باعث می شه بتوانید همه جا از آن استفاده کنید مثلآ :

- مسافر ت ها
- مهمانی ها
- در گردش و ... »

 

مهمانی و گردش. بعله...

لطفا دفعه بعد که خواستید به عروسی پسرخاله تون یا ملاقات با رئیس جمهور بلغارستان یا اسکی کردن برید،یک عدد موکن ویزیت همراه ببرید و وسط جمع شروع به کندن موهای دماغتون بکنید!

?! Seriously,Who Wrote This Shit

نوشته شده در شنبه دوم مهر ۱۳۹۰ساعت 0:25 توسط Magpie| |

 

درست زمانی که فکر می کنی آزی آزبورن از اینی که هست دوست داشتنی تر نمی شود، جناب وقتی در یک مصاحبه بحث به جاستین بیبر کشیده می شود،برمی گردد و در کمال بی خیالی می گوید: " Who the Fu*k is Justine Bieber؟  "

بعدها هم كه سعی می كنند بهش تفهیم كنند، یكهو یادش می افتد كه همچین جانوری را چند وقت پیش دیده و می گوید:"آهان اون بچه...اون كه نه سالشه!"

 

 

جوانی های آزی، قبل از این كه "پیرمرد متشخص" شود!

 

...و در همین زمان است كه می فهمی آزی آزبورن می تواند از قبل هم خیلی دوست داشتنی تر باشد!

نوشته شده در جمعه بیست و پنجم شهریور ۱۳۹۰ساعت 22:24 توسط Magpie| |

Design By : Night Melody